|
|
|
|
|
وبلاگ عکس راه اندازی شد
اگر سربزنید حتما ضرر نمی کنید! http://photo313.blogfa.com |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 17:54 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
عکس هایی زیبا از شهید علی محمودوند:
www.sajed.ir/pe/component/option,com_ponygallery/Itemid,4/func,viewcategory/catid,65 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:40 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
علي (امير) در سال 1343 در روز هفدهم صفر ماه قمري در تهران پا بر خاک نهاد، تحصيلاتش را تا پايان دوره راهنمايي ادامه داد، با آغاز جنگ تحميلي به عضويت بسيج مسجد درآمد و با شوري وصفناشدني به فعاليت مذهبي پرداخت، تابستان سال 1361 همزمان با شروع عمليات رمضان در هفده سالگي به جبهه رفت و کارش را در گردان تخريب لشگر 27 محمدرسولالله (ص) آغاز نمود، در عمليات والفجر مقدماتي همران گردان حنظله به منطقه فکه رفت و از ناحيه دست مجروح شد. در عمليات والفجر 8 براي هميشه پايش را از دست داد و با وجود 70 درصد جانبازي (شيميايي، موجي، قطع پا و 25 ساچمه در دست) باز هم از ميهن اسلامي دفاع نمود، او در سال 1367 با دوشيزهاي پارسا ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد، علي به علت علاقه به نظام مقدس جمهوري اسلامي به عضويت نهاد مقدس سپاه درآمد و توانست با تلاش بسيار مدرک ديپلم خود را دريافت نمايد. محمودوند در سال 1371 بعد از شهادت سيدعلي موسوي به ياري برادران گروه تفحص شتافت و 8 سال در ميان خاکهاي تفتيده جنوب براي يافتن پيکر شهداء تلاش نمود، به طوريکه دو مرتبه پاي مصنوعي خود را بر اثر کار زياد از دست داد، فرمانده دلير گروه تفحص لشگر27 محمدرسولالله (ص) سرانجام در تاريخ 22/11/1379 در منطقه فکه بر اثر انفجار مين در جرگه شاهدان قرار گرفت، علي در سن 36 سالگي تنها پسرش عباس را که نابينا و فلج بود، به همراه دخترش در نزد ما به يادگار گذاشت، پيکر پاکش را در قطعه 27 بهشتزهرا طبق وصيت او به خاک سپردند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:29 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:24 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
به ارواح طيبه همه شهداء به خصوص شهيدان اين راه پر ارزش (تفحص) که شما در آن مشغول حرکت هستيد و اين شهيد عزيز شهيد محمودوند به خصوص، براي ارواح طيبه همهشان از خداوند متعال علو درجات و همنشيني با صالحان و اولياء و ائمه را مسئلت ميکنم، شما باب شهادت را باز نگهداشتيد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:21 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
روز سوم بهمن ماه بود علي از استراحتگاه که خارج شد، نگاهي به آسمان انداخت، و گفت:«تو به من قول دادي، تو ده روز ديگر فرصت داري، به قولي که به من دادي عمل کني وگرنه ميروم و ديگه پشت سرم را نگاه نميکنم» پاي مصنوعياش شکسته بود، با خنده کمي ليلي رفت و به ما گفت:«اين پا روي مين رفتن داره» بالاخره يومالله 22 بهمن ماه از راه رسيد علي به ميدان مين رفت، و حدود 62 الي 63 مين را پيدا کرد. من نيز کنارش بودم، به آخرين مين که رسيديم، کسي مرا صدا زد. حدود 7 متر از علي دور شدم، ناگهان صداي انفجاري مهيب در دشت پيچيد، به طرف محمودوند دويدم، او با پيکري خونين روي زمين افتاده بودم باورم نميشد اما خدا هيچگاه خلف وعده نميکند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:20 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتى فكه كار مى كرديم. ده روزى بود كه براى كار، از وسط يك ميدان مين وسيع رد مى شديم. ميان آن ميدان، يك درخت بود كه اطراف آن را مين هاى زيادى گرفته بودند. روز يازدهم بود كه هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم يك چيزى مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشيبى افتاد پايين. تعجب كردم. مين هاى جلوى پا را خنثى كرديم و رفتيم جلو. نزديك كه رفتيم، متوجه شديم جمجمه يك شهيد است آن را كه برداشتيم، در كمال حيرت ديديم پيكر اسكلت شده دو شهيد پشت درخت افتاده و اين جمجمه متعلق به يكى از آنهاست. دوازده سال از شهادت آنان مى گذشت و اين جمجمه در كنارشان بود ولى آن روز كه ما آميدم از كنارش رد شويم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پايين كه به ما نشان دهد آنجا، وسط ميدان مين، دو شهيد كنار هم افتاده اند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:19 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
عيد سال 1374 هر روز صبح تا شب با نام خدا به دنبال پيکر شهيدي ميگشتيم اما تلاش ما بيفايده بود، تا اينکه کارواني از تهران به ميهماني ما آمد. چند جانباز فداکار در اين گروه حضور داشتند، صبح روز بعد حاج محمودوند از ميان مهمانان برخاست و با صوت زيبايش زيارت عاشورا را قرائت کرد، صدائي حزين که ميگفت:« بابي انت و امي...» زيارت عاشورا که به پايان رسيد، حاجي دو رکعت نماز خواند، و شاد و خندان از مقر خارج شد. با تعجب پرسيدم، کجا با اين عجله؟ او در حاليکه ميخنديد، پاسخ داد:«استارت کار خورد، ديگر تمام شد، رفتم که شهيد پيدا کنم». نزديک ظهر با صداي بوق ماشين از سولهها بيرون آمديم، باورمان نميشد، علي پيکر شهيدي را همراه داشت، با اين کار بيشتر به اعجاز زيارت عاشورا ايمان آورديم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:18 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
علي در سالهاي آخر سردردهاي شديد داشت، هربار با تمام قدرت سرش را فشار ميداد، به گونهاي که احساس ميکردي سرش منفجر خواهد شد، با تعجب نگاهش ميکردم، ميگفت:«تو نميداني چطور درد ميکند، حالم به هم ميخورد» وقتي علت سردردش را ميپرسيدم،پاسخ ميداد :«اعصابم ناراحته،شايد فشارم رفته بالا و شايد هم چربيم» اما من ميدانستم، او شيميايي شده کليههايش از کار افتاده بود، حالت تهوع داشت، عارضه موجي بودن نيز بعضي اوقات زندگيش را مختل ميکرد، يادم هست در اين گونه مواقع ميگفت:«فقط برويد بيرون، سپس سرش را آنقدر به ديوار ميکوبيد و فشار ميداد تا زمانيکه بدنش خشک ميشد. حتي يکبار همسر و فرزندانش را به آشپزخانه فرستاد و خودش تمام شيشهها را شکست. هشت سال دفاع مقدس از خاک پاک ايران ديگر رمقي براي علي نگذاشته بود، در جايجاي پيکرش ردپاي جنگ بود اما او باز هم مقاومت کرد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:17 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
صداي علي از نوار کاست به گوش ميرسد: «سال 1364 بود، در عمليات والفجر8 در جاده فاو – امالقصر قرار داشتيم، حدود 700-800 مين را خنثي کردم، چاشنيهاي آنها را در يک جوراب گذاشتم و به راه افتادم، تا به سراغ مينهاي والمري بروم اما ناگهان پايم روي مين رفت، بچهها ابتدا فکر کردند در کنارم خمپاره منفجر شده است، اما بعد متوجه قضيه شدند، با انفجار مين هشتصد چاشني هم منفجر شد، و من از ناحيه پا به سختي مجروح شدم». بعد از شهادتش مادر گفت:«همان روز با من تماس گرفتند مردي گفت علي پايش قطع شده اما علي با خنده گوشي را گرفت و ادامه داد: مامان شوخي ميکند». يک هفته بعد دوباره تماس گرفت، پرسيدم،کجايي؟ گفت:«مامان من در بيمارستان آريا هستم. يک ذره ترکش خورده به سرانگشت پام، اگر ميتواني بيا». با عجله به بيمارستان رفتم با ديدن او روي تخت با پاي قطع شده دلم لرزيد، با وجوديکه تمام بدنم آرتروز داشت، اما اگر شب تا صبح هم درد ميکشيدم، ناله نميکردم به خاطر اينکه ميديدم علي با پاي قطع شده و با آن وضعيتش همه کاري انجام ميداد، چند مرتبه پايش را عمل کردند اول انگشتهاي پايش و بعد تا پاشنه و هربار تکهاي از پايش را قطع نمودند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:16 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
در عمليات والفجر مقدماتي عراق تعدادي از تيپهاي کماندويي اردني و سوداني را به منطقه آورد، بعد از محاصره شدن ما در منطقه آتشبارهاي سنگين و نيمهسنگين عراق (گراي) کانال ما را گرفتند چند ساعت متوالي بچهها زير باران آتش خمپاره، کاتيوشا، رگبار و توپ بودند، عوامل جنگي عراق نيز با بلندگو به ما فحش ميدادند و ميگفتند:«راه فرار نداريد». وضع خيلي بد بود، بچهها توي خاک به دنبال چهار تا فشنگ ميگشتند، يک هفته مقاومت کرديم، مختصر آب و کمپوت باقي مانده جيرهبندي شد، گرسنگي و تشنگي بيداد ميکرد، اما با اين وجود صداي بلندگوي دشمن که بلند ميشد، بچهها با تمام وجود فرياد ميزدند:«اللهاکبر»، علي ميگفت:«من تا زندهام، صداي در هم پيچيده دعوت به تسليم بلندگوهاي دشمن و تکبيرهايي را که از لبهاي قاچقاچ شده نيروها بيرون ميآمد، فراموش نميکنم». |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:15 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
انقلاب که به پيروزي رسيد، علي سر از پا نميشناخت، با خوشحالي در بسيج مسجد ثبتنام نمود، بيشتر اوقات در مسجد بود، و هربار که به خانه بازميگشت، يک دمپايي پاره به پا داشت، وقتي معترضانه به او ميگفتم:«اين چه وضعي است» نگاهش را به زمين ميدوخت و ميگفت:«مامان اشکالي نداره، آن بنده خدايي که کفشهايم را برده، احتمالاً احتياج داشته است» 17 سال بيشتر نداشت که شناسنامهاش را برداشت تا به جبهه برود، گفتم:«علي اين کار را نکن در جبهه از تو کاري ساخته نيست» کنار در ايستاد و پاسخ داد:«مادرجان! شما به من بگوئيد، بمير، ميميرم ولي نگوئيد نرو من آنجا آب که ميتوانم بدهم» بالاخره تابستان سال 1361 راهي جبهه شد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:12 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
"علي محمودوند، يه علي محمودوند من ميگم يه علي محمودوند ميشنوي. بعضيها رو نميشه همين جوري با حرف نشون داد، مثلاً بگي اين بود علي محمودوند. اون ور بيشتر ميشناسنش. اصلاً بهتر ميدونن چي كار كرد. خدا بيشتر ميدونه چيكار كرد، كسي نميشناختش. شخصيتش عجيب و غرببي بود. پانزده سال با هم رفيق بوديم. شخصيتش رو خيلي سخت ميشد آدم بشناسش. اصلاً بعضي موقعها يه چيزهايي ميگفت من الان هم تو فكرم كه اين يعني چي؟ من يكبار يادمه برگشت گفت: من به والله تا حالا از هيچي نترسيدم! من اين جمله رو فقط از امام شنيده بودم. بعد ما ميخنديديم، ميگفتيم چي ميگه؟ ولي عملاً تو خيبر و عملياتهاي ديگه، توي ميادين مين، ثابت شده بود از هيچي نميترسيد. خوب؛ حالا اين چه پشتوانهاي داشت كه اين حرف رو ميزد يا اون خستگيناپذيريش يا اون تحمل دردش و اون مسائلش و مشكلاتش. با روحيه خيلي باز، باز هم اينجا كار ميكرد. توي جنگ با اين رفيقاش توي اين منطقه {فكه} جنگيده بود. گردان حنظلهاي بود ديگه. همون بچههايي كه تو كانال گير كردند. خيلي براش سنگين تموم شده بود اون شهادت سيصد نفري كه كنارش ديده بود، حدود سيصد نفر رو ميگفت تو كانال ديدم. يه مقداري هم بچههاي كميل بودند و رفيقاش. بعضي موقعها، خاطره تعريف ميكرد، لحظه به لحظه تعريف ميكرد. مثلاً ميگفت: مثلاً كوچكترين حركتهاي بچهها را هم تعريف ميكرد؛ اين اينطوري شد شهيد شد، اون اين طوري شد. حالتشون رو ميگفت. خيلي باسش سنگين بود همش ميگفت من بايد برم اين بچهها رو پيدا كنم، دلش اينجا بود كه بالاخره اون كانال كميل رو پيدا كرد، كانال حنظله رو. صدو بيست تا شهيد از كميل درآورد، هفتاد يا هشتاد تا هم از حنظله درآورد. ديگه ول نكرد. يكبار سه ماه اينجا كار كرديم، شهيد پيدا نكرديم. اونقدر ناراحت بود هي راه ميرفت، قاطي كرده بود. اصلاً همين جوري ديگه داد ميزد، به حضرت علي ميگفت تو به من قول دادي كه هر چي بخوام بهم بدي، چرا سه ماه شهيد پيدا نكرديم؟ اگر من تا ده روز ديگر اينجا شهيد پيدا نشه ميزارم ميرم از اين فكه. همين طور راه ميرفت با خودش حرف ميزد. نميدونم اين فشار رو كه تحمل ميكرد، من احساس ميكنم كه واقعاً اون از تمام وجودش مايه گذاشته بود كه اين بچهها رو پيدا كنه! بچهاش كه مريض شد خيلي واسش سخت ميگذشت، بردش مشهد امام رضا، سي و هشت روز، اين طورها، سي روز، نزديك چهل روز، تو مشهد فقط بست بسته بودند به اون پنجره فولاد با خانوادش. حالا نميدونم خودش، بچههاش، نميدونم كي خواب ميبينه؛ خواب امام رضا رو ميبينه كه ما همين جوري دوست داريم ببنيم. هرچي ميخواي از ما بخواه؛ بهت ميديم، ولي اين رو نخواه. ما دوست داريم بچهات رو همين جور ببينيم. حتي يادمه؛ يكبار گفت يكبار اصرار كردم تو دعا, گريه كردم گفتم شفا بدش اين بچه رو. اومدن تو خوابم گفتند مگر نگفتيم بهت شفاي اين رو نخواه؟ اون بچهاش مريض بود. يكسره تو بيمارستان بود ـ خدمت شما عرض كنم ـ كليه درد داشت. يك كليهاش آسيب ديده بود تو جنگ؛ همش سنگساز بود. يا مرفين ميزد يا ميرفت توي اين بيابونها. معمولاًخونريزي داشت اين كليهاش درد ميكشيد ولي بازم هيچي نميگفت. ادامه داد راه رو. خيلي سَر و سِر داشت علي آقا با اين فكه، فكه رو مثل زمان جنگ ميدونست يعني چي؟ يعني يه قطعهاي از زمان جنگ كه هنوز ميشد توش مثل زمان جنگ زندگي كرد. سال شصت و هفت يا شصت و هشت بود ميگفتش كه من خواب ديدم تو فكه شهيد ميشم، چهار يا پنج دفعه به من گفت اين رو. بيشتر منتظر بود بالاخره كي نوبتش ميرسد تا به بچههاي حنظله برسه." *شهادت علی محمودوند به روایت آقای منافی : "روز سوم بهمن ماه بود علي از استراحتگاه که خارج شد، نگاهي به آسمان انداخت، و گفت:«تو به من قول دادي، تو ده روز ديگر فرصت داري، به قولي که به من دادي عمل کني وگرنه ميروم و ديگه پشت سرم را نگاه نميکنم» پاي مصنوعياش شکسته بود، با خنده کمي ليلي رفت و به ما گفت:«اين پا روي مين رفتن داره» بالاخره يومالله 22 بهمن ماه از راه رسيد علي به ميدان مين رفت، و حدود 62 الي 63 مين را پيدا کرد. من هم کنارش بودم، به آخرين مين که رسيديم، کسي مرا صدا زد. حدود 7 متر از علي دور شدم، ناگهان صداي انفجاري مهيب در دشت پيچيد، به طرف محمودوند دويدم، او با پيکري خونين روي زمين افتاده بودم باورم نميشد اما خدا هيچگاه خلف وعده نميکند. حسين شريفينيا با شنيدن خبر شهادت او به سراغ مهر متبرک حاجي رفت، بهترين يادگاري از علي مهري که خاک پيکر 100 شهيد را با خود به همراه داشت، حالا هربار که سر بر سجده ميگذارد، عطر حضور او را ميان سجادهاش احساس ميکند." |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:10 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||
|
|
|
|
|
این مطلب از وبلاگ راز گل سرخ وام گرفته شده است.با هم می خوانیم: چون آب شرب ما را از اندیمشک می آوردند- بهتر از آب شرب ارتش بود هر سری چند سرباز میفرستادند که از تفحص آب ببرند . تا اینکه اواخر ماه رمضان که آب تانکرهای ما هم به ته رسیده بود یک روز سرباز های ارتش آمدند و ما گفتیم آب کم داریم و اگر می شود فقط یک دبه آب ببرند . آنها هم بدون ناراحتی قبول کردند و با همان یک دبه آب رفتند . هنوز خیلی نرفته بودند که علی آقا رسید و وقتی از قضیه با خبر شد با عصبانیت داد زد که : شما مگر معرفت ندارید ؟ می دانید این بندگان خدا از کجا برای بردن آب پیاده می آیند ؟ می دانید اگر دست خالی برگردند فرمانده آن ها با آن ها چه کار می کند ؟ ... بعد علی آقا چند تا دبه ای را که توی مقر داشتیم پر از آب کرد و گذاشت پشت ماشین و رفت دنبال سربازهای ارتش . وقتی به آن ها رسید کلی عذرخواهی کرد و آن ها را تا مقرشان رساند و برگشت . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 13:53 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||